کتاب «نون نوشتن» اثر محمود دولت‌آبادی

 نویسنده در اتاق خویش

خلوتگاه نویسنده، میدان نبرد اندیشه و واژه

«نون نوشتن» شرح تنهایی نویسنده‌ای‌ست که میان کلمات و خاموشی، در اتاق خویش نفس می‌کشد. محمود دولت‌آبادی در این اثر خودنوشت، با مخاطب بی‌واسطه حرف می‌زند. نه رمان است، نه یادداشت‌های پراکنده؛ نوعی گفت‌وگوی درونی و آگاهانه است.

نوشتن در این کتاب، رنج است؛ رنجی که از آگاهی و وجدان برمی‌خیزد.


سایه سیاست بر دوش قلم

در سراسر کتاب، سنگینی سانسور و نظارت محسوس است. نویسنده، گاه بی‌نام اما همیشه حاضر، از سایه‌هایی می‌نویسد که سال‌ها بر او افتاده‌اند. سیاست در اینجا نیرویی بیرونی نیست؛ درون نویسنده نفوذ کرده و تصمیمات او را تحت تأثیر قرار داده است.

بااین‌حال، مقاومت، خاموش اما پیوسته ادامه دارد.


نوشتن به مثابه بقا

برای دولت‌آبادی، نوشتن یک فعالیت روزمره یا حرفه نیست؛ راهی است برای زنده‌ماندن، برای بیدار ماندن. هر صفحه، تلاش برای نجات است، نه از مرگ جسم، بلکه از فراموشی، تحریف و خستگی.

او می‌نویسد تا معنای زندگی را حفظ کند، حتی اگر هیچ‌کس نخوانَد.


نقد فرهنگ، بدون شعار

نویسنده با نگاهی تیز، جامعه روشنفکری، سیاست‌زده‌ها، مدعیان ادبیات و حتی خود را نقد می‌کند. نیش او دقیق است، اما از سر دلسوزی. او از ساده‌انگاری روشنفکران و جدایی آنان از مردم می‌رنجد.

در این اثر، نقد در خدمت ساختن است، نه تخریب.


زمان، رفیق خسته‌ی نویسنده

گذشت عمر، خاطره‌های ادبیات، دیدارها و جدایی‌ها، مثل سیل در ذهن نویسنده جاری‌اند. او نه نوستالژیک است و نه بی‌اعتنا به گذشته؛ بلکه با زمان به گفت‌وگو می‌نشیند.

زمان در «نون نوشتن» نه یک خط، که دایره‌ای‌ست از یادها و تأمل‌ها.


پایانی که آغاز است

کتاب، به جای پایان‌بندی کلاسیک، با جمله‌ای از جنس درنگ تمام می‌شود. گویی نویسنده همچنان در اتاقش نشسته، هنوز دارد می‌نویسد. «نون نوشتن» پایان ندارد، چون نوشتنِ دولت‌آبادی هم تمام‌نشدنی‌ست.

هر بار خواندن، شروعی دوباره برای اندیشیدن است.

رمان «ره‌ش» اثر رضا امیرخانی

 شهر، انسان، ایمان

تهران؛ شهری در حال بلعیدن انسان

ره‌ش روایت فروپاشی رابطه‌ای‌ست که در هیاهوی توسعه‌ی افسارگسیخته‌ی تهران، بی‌صدا در هم می‌شکند. معمار جوانی که روزی عاشقانه شهر را ساخت، حالا در تماشای تخریب ارزش‌ها، خودش هم می‌ریزد. شهر دیگر خانه نیست؛ هیولایی‌ست آهنین که هویت‌ها را می‌بلعد. آپارتمان‌ها روی دل‌دادگی‌ها قد می‌کشند.

تهران بدل می‌شود به شخصیت سوم داستان؛ شهری که انسان را نمی‌فهمد.


رهش و ماندن یا رفتن

ره‌ش همسر معمار است؛ زنی اهل فرهنگ، اهل اندیشه، دل‌داده‌ی وطن و درگیر مهاجرت. او نماد کشمکش هزاران ایرانی‌ست: بمانند یا بروند؟ در برابر فقر فرهنگی و اقتصادی بایستند یا تسلیم شوند؟ ره‌ش امید دارد، اما خسته است. روحش میان ماندن و رفتن پاره می‌شود.

زن، در این داستان، صدای اعتراض خاموش است.


عشق در حاشیه توسعه

عشق، در این رمان، به‌جای آن‌که اوج بگیرد، ذره‌ذره فرو می‌ریزد. معمار عاشق، تبدیل به شوهر بی‌حوصله‌ای می‌شود که میان پروژه‌های شهری و جلسات شورای شهر گم شده. ره‌ش نیز از فهمیدنِ این بیگانگی فرار نمی‌کند؛ آن را می‌بلعد، تا جایی که خالی می‌شود.

عشق، همان‌قدر که بهانه‌ای برای ساختن است، در «ره‌ش» تبدیل به قربانی می‌شود.


نقدی به توسعه بدون معنا

رمان، در لایه‌ای عمیق‌تر، نقدی‌ست به پروژه‌های شهرسازی مدرن که انسان را از اولویت انداخته‌اند. تهرانِ برج‌ها، تهرانِ تونل‌ها، تهرانِ بدون درخت، جای تهرانِ قصه‌ها و کوچه‌ها را گرفته. رضا امیرخانی شهر را استعاره‌ای از روح انسان معاصر می‌بیند.

معمار، وقتی می‌فهمد ساختمان‌هایش بی‌جان‌اند، خودش نیز از معنا تهی می‌شود.


تلاقی دین، سیاست، عشق

«ره‌ش» از معدود رمان‌هایی‌ست که دین را در بافت زندگی شهری بازخوانی می‌کند. شخصیت مرد، در جایگاه روشنفکر مذهبی، با جهان‌بینی خودش درگیر است. رابطه‌اش با همسر، پروژه‌اش در شهر، حتی دعوایش با مدیران شهری، همه زیر سایه‌ی سؤالات بنیادین است: عدالت چیست؟ ایمان در کجای معماری‌ست؟

رمان، مذهبی نیست؛ اما تفکر دینی را به نقد می‌کشد.


پایانی بی‌پایان

پایان‌بندی باز و تلخ است. نه معمار به آرامش می‌رسد، نه ره‌ش، و نه شهر. گویی همه گرفتار یک دور باطل‌اند؛ انسان‌هایی مدرن در لباسی بی‌روح. نویسنده، قضاوت نمی‌کند؛ فقط روایت می‌کند. و این بی‌قضاوتی، رمان را از شعارزدگی دور می‌سازد.

ره‌ش، بیش از آن‌که داستان یک زن باشد، مرثیه‌ای‌ست برای شهری که دیگر «خانه» نیست.

رمان تاریخی «خواجه تاجدار» اثر ژان گور

از غلامی تا قدرت بی‌حد

تولد در سایه حرم‌سرا

ناصرالدین، پسری ساده‌دل و زیبا، در حرم‌سرای سلطنتی متولد شد. او را از کودکی برای خواجگی پرورش دادند، سرنوشتی که در آن مردانگی با جاه‌طلبی در تضاد می‌افتد. تربیت او در فضایی پر از دسیسه، شایعه و ترس شکل گرفت. مادرش تنها تکیه‌گاه عاطفی‌اش بود اما خیلی زود از او جدا شد. خواجه شدن، برای ناصرالدین نه پایان، بلکه آغاز یک مسیر نفوذ بود.

شخصیتی که از ابتدا می‌آموزد دیده نشود، اما همه‌جا حضور داشته باشد. او آرام‌آرام با هنر معاشرت و قدرت تحلیل، جایگاهش را بالا می‌کشد.


پیشکار محبوب دربار

ناصرالدین با هوش و زبان‌آوری‌اش، به‌سرعت توجه شاه عباس صفوی را جلب می‌کند. دربار صفوی، پر از رقابت میان غلامان، درباریان، و روحانیون است. او می‌آموزد که زبان قدرت، نه شمشیر، بلکه نفوذ نرم و سیاست است. جایگاهش از یک غلام ساده به پیشکار شاه ارتقا می‌یابد. شاه به او اعتماد می‌کند و اسرار مهم حکومت را با او در میان می‌گذارد. قدرت ناصرالدین دیگر فقط در دربار نیست، بلکه در ذهن‌ها و قلوب است. در کنار شاه، نقش مشاور، روان‌شناس و مدیر را ایفا می‌کند.


سایه در بازی سیاست

ناصرالدین حالا دیگر فقط «خواجه» نیست، بلکه سیاستمداری زیرک است. او با گروه‌های مختلف سیاسی، روحانیون و سرداران تعامل می‌کند. برای حفظ قدرت شاه و خودش، دسیسه‌هایی ترتیب می‌دهد، دشمنانی را حذف و یارانی را نزدیک می‌کند. نقشش در سرکوب فتنه‌ها و شورش‌های داخلی انکارناپذیر است. اما همزمان از عشق و تنهایی درونی رنج می‌برد. او همیشه در سایه است، اما در مرکز همه تصمیم‌ها. قدرت برایش پناه است، اما هم‌زمان قفس.


مردی بدون تبار و نسل

خواست قلبی‌اش داشتن خانواده‌ای واقعی است، اما خواجگی این رؤیا را ناتمام گذاشته. عشق‌هایی گذرا در زندگی‌اش می‌آیند و می‌روند، بی‌آن‌که خاطره‌ای از نسل به‌جا بگذارند. او پدر نمی‌شود، اما برای بسیاری پدری می‌کند. در تنهایی، خاطرات کودکی، بی‌پناهی، و نگاه سرد شاهزادگان آزارش می‌دهد. او میان دو جهان گرفتار است؛ نه مرد تمام‌عیار و نه زن. اما در دربار، صدایش قدرت دارد و قلمش فرمان می‌آورد.


شاه، خواجه و دربار صفوی

شاه عباس هم به او وابسته است و هم از قدرتش بیم دارد. رابطه‌ای پر از اعتماد و بی‌اعتمادی میان این دو شکل می‌گیرد. خواجه تاجدار همواره مراقب است که از خطوط قرمز عبور نکند. اما گاه با قدرت‌یافتن بیش از حد، آتش خشم شاه را نیز برمی‌انگیزد. بازی دربار به میدان رقابت بدل می‌شود، جایی که یک اشتباه می‌تواند همه‌چیز را بسوزاند. شاه صفوی، باهوش و خشن، به بازی‌های خواجه احترام می‌گذارد اما همیشه گوش‌به‌زنگ است. این رقابت دوگانه، استخوان‌بندی داستان را شکل می‌دهد.


پایان یک زندگی پنهان

ناصرالدین، خواجه‌ای که از سایه برخاست، در اوج قدرت نیز تنهاست. در واپسین روزها، گذشته چون کابوسی بازمی‌گردد و چهره‌ها دوباره زنده می‌شوند. در دلش عشق، نفرت، غرور و اندوه درهم‌آمیخته‌اند. او مردی بود بدون خانواده، اما با میراثی عظیم در تاریخ ایران. در زمان مرگش، کمتر کسی از گذشته‌اش می‌داند؛ همه، تنها خواجه‌ای نیرومند را می‌شناسند. داستانش گواهی‌ست بر اینکه انسان، حتی در سخت‌ترین محدودیت‌ها، می‌تواند تاریخ را رقم بزند.


کتاب «اخلاق نیکوماخوسی» اثر ارسطو

 روایت مفهومی و کلاسیک

۱. خوشبختی؛ هدف نهایی انسان

ارسطو در آغاز، از پرسشی بنیادین آغاز می‌کند: «هدف نهایی زندگی چیست؟». پاسخ او، واژه‌ی «یودایمونیا» یا همان نیک‌زیستی است. خوشبختی از دید او، نه لذت است، نه ثروت، بلکه شکوفایی طبیعت انسانی. انسان باید فضایلش را بالفعل کند تا سعادتمند شود. او خوشبختی را غایت درونی زندگی می‌داند، نه وسیله‌ای برای رسیدن به چیزی دیگر. به همین دلیل، تمام نظام اخلاقی‌اش حول این محور شکل می‌گیرد. برای ارسطو، اخلاق یعنی زیستن به‌مثابه‌ی انسان.


۲. فضیلت یعنی میانه‌روی عاقلانه

در اخلاق نیکوماخوسی، فضیلت نه در افراط است و نه تفریط. شجاعت میان بزدلی و بی‌پروا بودن قرار دارد. سخاوت میان اسراف و خساست جای می‌گیرد. ارسطو فضیلت را نوعی عادت دانسته، نه واکنشی آنی. کسی که بارها تصمیم درست بگیرد، فضیلت را در خود نهادینه می‌کند. میانه‌روی در این نگاه، فقط انفعال نیست، بلکه نوعی انتخاب خردمندانه است. عقل عملی در این مسیر راهبر اصلی انسان است. و فضیلت، تمرین این عقلانیت در رفتار است.


۳. نقش خرد در زندگی اخلاقی

ارسطو عقل را دو بخش می‌داند: نظری و عملی. عقل نظری حقیقت را می‌جوید، اما عقل عملی، ما را به زندگی نیک راهنمایی می‌کند. او «فرونسیس» یا عقل عملی را جوهر رفتار اخلاقی می‌داند. این نوع عقل، با تجربه و در موقعیت واقعی شکل می‌گیرد. تصمیمات اخلاقی بسته به شرایط هستند، نه قوانینی خشک. بنابراین، اخلاق ارسطویی منعطف و زندگی‌محور است. و برای زیستن اخلاقی، باید فردی هوشیار و تمرین‌دیده بود.


۴. اراده و عادت؛ پایه‌های شخصیت

ارسطو رفتار اخلاقی را نه‌تنها وابسته به تصمیم، بلکه به عادت نیز می‌داند. کسی که بارها با شجاعت رفتار کند، شجاع می‌شود. رفتارهای اخلاقی باید تکرار شوند تا به منش بدل گردند. بنابراین، تربیت اخلاقی در کودکی حیاتی است. اخلاق در ارسطو، چیزی فردی و درونی است، نه فقط اجتماعی. شخصیت انسان در عمل شکل می‌گیرد، نه در حرف. و با تکرار کارهای درست، فضیلت به طبیعت دوم ما بدل می‌شود.


۵. دوستی؛ زیربنای زندگی اجتماعی نیک

ارسطو در بخش‌هایی از کتاب، به دوستی توجه خاصی دارد. او سه نوع دوستی را شرح می‌دهد: سودمحور، لذت‌محور، و فضیلت‌محور. برترین نوع آن، دوستی بر پایه‌ی خیر و فضیلت است. در چنین رابطه‌ای، افراد یکدیگر را برای آنچه هستند دوست دارند. دوستی نه‌تنها اخلاقی است، بلکه شرطی برای خوشبختی کامل محسوب می‌شود. ارسطو، دوستی را نوعی آیینه برای خودشناسی می‌داند. و بدون دوستی، جامعه‌ی اخلاقی شکل نمی‌گیرد.


۶. سیاست و اخلاق؛ پیوندی بنیادین

از نگاه ارسطو، انسان حیوانی سیاسی است. او نمی‌تواند خارج از شهر زیست کند. پس اخلاق فردی، بدون سیاست نیک، ناقص است. شهر خوب، پرورش‌دهنده‌ی شهروند خوب است. به همین دلیل، اخلاق نیکوماخوسی زمینه‌ساز «سیاست» ارسطو است. تربیت اخلاقی، باید در بطن ساختار سیاسی انجام گیرد. بنابراین، حکومت خوب نه‌فقط عدالت، بلکه فضیلت را نیز ترویج می‌دهد. و بدون جامعه‌ای اخلاقی، انسان به خوشبختی نخواهد رسید.

کتاب «دفاعیه سقراط» اثر افلاطون

روایت خطابه‌ای و عقلانی

۱. آغازی بر پایان: سقراط در برابر دادگاه

سقراط در برابر دادگاهی از شهروندان آتنی ایستاده‌است. متهم به فساد جوانان و بی‌احترامی به خدایان شهر. در این لحظه، نه خشمگین است و نه ترسان، بلکه آرام و خردمند. افلاطون، این خطابه را ثبت کرده تا صدای فلسفه خاموش نشود. سقراط دفاع نمی‌کند که جانش را نجات دهد، بلکه تا حقیقت را روشن کند. زبانش تیز و صادق است، همان‌طور که در کوچه‌ها بود. این دفاعیه، خطابه‌ای است به نام آزادی اندیشه.


۲. رد اتهام نخست: شایعه‌ها خطرناک‌تر از دشمنان‌اند

سقراط ریشه‌ی دشواری‌اش را در شایعه‌ها می‌بیند. می‌گوید مردم از او بیزارند چون حقیقت را بی‌پرده می‌گوید. دشمنان او مانند آنی‌توس، از زبان مردم سوءاستفاده کرده‌اند. او با منطق توضیح می‌دهد که هرگز آموزگار نبوده‌است. بر فساد جوانان انگ می‌زند اما از آنان دفاع می‌کند. سقراط عقل را در برابر قضاوت ناعادلانه مردم می‌نشاند. دفاعیه، در اصل نقدی است بر سطحی‌نگری جامعه.


۳. چالش با خدای دلفی: چرا سقراط خردمندترین شد؟

او نقل می‌کند که دوستش پرسید: «آیا کسی خردمندتر از سقراط هست؟» و پاسخ معبد دلفی منفی بود. این آغاز تردید و کندوکاو بود: چرا چنین ادعایی؟ سقراط به جست‌وجو پرداخت، میان شاعران، سیاست‌مداران و صنعت‌گران. همه می‌پنداشتند دانا هستند اما درک عمیقی نداشتند. سقراط دریافت که دانایی‌اش در این است که می‌داند نمی‌داند. این جمله‌ی بنیادین، جوهره‌ی فلسفه‌اش شد.


۴. چرا جوانان گرد او جمع می‌شدند؟

جوانان از صداقت، طعنه‌ها و پرسش‌های او لذت می‌بردند. سقراط مانند آینه‌ای بود که جهل را آشکار می‌کرد. دشمنانش مدعی بودند که او دل‌های جوانان را می‌فریبد. اما او تنها یاد می‌داد چگونه فکر کنند، نه چه فکر کنند. روش او، مبتنی بر دیالوگ و زایش اندیشه بود. این آموزه‌ها تهدیدی برای ساختارهای سیاسی-دینی تلقی شد. او بذر اندیشیدن کاشت، و همین خطرناک شد.


۵. مرگ بهتر از خیانت به حقیقت است

وقتی محکوم به مرگ می‌شود، حاضر نیست تملق یا دروغ بگوید. پیشنهاد ترک فلسفه را به‌صراحت رد می‌کند. می‌گوید وجدان فلسفی‌اش از هر قانونی واجب‌تر است. سقراط ایمان دارد که انسان باید با روح خود در صلح باشد. حتی در لحظه‌ی داوری، با صداقت می‌گوید: «من از مرگ نمی‌ترسم». چون مرگ یا خوابی آرام است یا انتقال به جهانی دیگر. در هر صورت، فلسفه پابرجاست.


۶. پایان یک مرد، آغاز یک سنت

سقراط مرگ را با آرامش پذیرا می‌شود. اما افلاطون در لابه‌لای کلمات، حیات فلسفه را زنده نگاه می‌دارد. این دفاعیه، مانیفست اندیشیدن مستقل در برابر سنت‌های کور است. آن روز، سقراط مُرد، اما اندیشه‌اش آغاز شد. با مرگ او، فلسفه از آتن به جهان سفر کرد. دفاعیه‌اش نه برای تبرئه، بلکه برای بیداری بود. و هنوز هم پژواکش در گوش زمان جاری‌ست.